اهم...اهم...
خب ما قرار بود منتظر بمونیم تا جان کریستوفر عزیز نسخه ی تر و تمیز از قسمت دوم این مجموعه رو برسونه به دستمون که گویا خیلی طول کشید و خبری هم از جان کریستوفر نیست... پس بالاجبار نسخه ای که خودم قبلن ترجمه کرده بودم رو میذارم اینجا، سعی کردم تا جایی که میشد اصلاحش کنم، منتهی بعضن جاهایی از دستم در رفته، پس از دوستان خواهش می کنم مثل قبل چیزایی که به نظرشون میرسه رو گوشزد کنن...
در ضمن توی این شعر نام برخی مکان ها {اکثرن در فاردینگ شرقی} ذکر شده که شاید این نقشه بتونه راهگشا باشه :

[table]
[th]فصل دوم-Chapter Two[/th][th][/th]
بامبادیل به قایق سواری می رود
پاییز داشت می آمد در سال کهنه، باد غربی می کشید زوزه
تام گرفت برگ راشی را که می افتاد در بیشه
"من گرفتم روز خوشی را که برام آورده باد
چرا صبر کنم تا سال بعد؟ قبولش میکنم، هر وقت دلم بخواد
امروز قایقم رو میکنم تعمیر و میروم به گردش، یا بخت و یا اقبال
به سوی غرب جویبار بید، بدنبال رویاهام و خیال"
پرنده ی کوچکی روی شاخه نشست. "یوهو تام! حواسم به توئه.
من حدسی دارم، من حدس میزنم خیالاتت تورو کجا میبره
برم؟ برم و به اون بگم تا بیاد استقبالت؟"
"جیکت در نیاد، ای خبر چین،یا من پوستت رو می کنم و می خورمت
ور ور میکنی توی گوش هرکسی چیزایی که ربطی به تو نداره!
اگه به بید مرد بگی که رفته ام من کجا ، میکنمت من جزغاله
با خود بید به سیخ میکشم و میکنمت کبابت، اینه آخر و عاقبت فضولی هات!"
چکاوک بید دمش رو کج کرد، همین که خواست بپرد گفت با فریاد
اول منو بگیر، اول منو بگیر! جیکم دیگه در نمیاد "
میشینم زیر گوشش: شنیده میشه این قصه
من بهش میگم، پایین میت میری، خورشید که غروب کنه
یالا، یالا! اون موقع وقت نوشیدنه!"
تام با خودش خندید:" پس شاید برم آنجا
میتونم برم جور دیگه ای ، اما امروز پارو میزنم تا آنجا"
تراشید پاروها را ، سرهم کرد قایقش را ، از نهر پنهان برد آن را کشان کشان
از میان نی و بید زار، زیر توسکای خمان
پس به پایین رودخانه رفت ، در حالی که می خواند :"بید شوت
، بید لاغر گردش می کنه ،پایین و بالای رود"
"وووو! تام بامبادیل ! کجا داشتی میرفتی!
آواز خوان توی قایق فکسنی، پایین رود پارو میزدی؟"
"به سمت برندی واین در طول ویتی ویندل شاید
ممکنه دوستانم آتش بپا کنن برایم
پایین دست هایس اند. مردم کوچکی میشناسم من آنجا
مهربانند در آخر روز، هر از گاهی میروم آنجا."
"سخنم را ببر برای خویشانم، بیار برام خبرهاشان را
از آبگیرهای شیرجه بگو برام و مخفیگاه ماهی ها"
تام گفت: "پس نه، من فقط دارم میروم قایق سواری
برای بوییدن آبگون ها، نه برای پیغام رسانی"
"ها ها! تام از خود راضی! بپا تشتت غرق نشه!
حواست به موانع بید باشه! من با دست و پا زدنت می کنم خنده"
"کمتر بگو، ماهی خوار افسرده! دعا های خیرت رو برای خودت نگه دار
بپر و آرایش کن خودت رو با استخوان ماهی ها!
روی شاخه اربابی شادی، و در خانه یک رذل کثیف
درون خانه ای شلخته زندگی می کنی، هرچند روی سینه ات باشد مخمل لطیف
من شنیدم در هوا صدای منقار مارغان ماهیخوار
که میدهد نشان، کدام سو می وزه باد: این برای ماهیگیری، هست پایان کار!"
شاه مرغان ماهی خوار بست منقارش را ، چشمک زد، همین طور که بود نغمه خوان
تام از زیر شاخه درخت گذشت. ناگهان! او رفت بال زنان
یک پر گوهر-آبی را پایین انداخت، و گرفت تام آن را
در پرتویی از خورشید سوسو میزد: دانست آن را یک هدیه زیبا
آن را به کلاه بلندش چسباند، انداخت پر قدیمی را:
"حالا آبی برای تام، یک رنگ شاد و با دوام!"
حلقه ها دور قایقش گستردند، او دید که حباب ها لرزیدند زود
تام پارویش را به آب زد، شلپ! به سایه ای داخل رود
"هوش! تام بامبادیل! از آخرین ملاقاتمون میگذره خیلی
قایقران آب دیده، ها؟ اگه من واژگونت کنم چی؟"
"چی؟ چرا، ریشوی کوچولو، می خواستم تا پایین رود بشم من سوارت
انگشتانم مخفی میکرد اون پوست لرزانت"
"اه، تام بامیادیل! میرم و میگم من به مادر
همه ی اقوام رو خبر کنه، پدر، خواهر، برادر!
تام زده به سرش مثل یه
چنگر با پاهای چوبی میزنه پارو
به پایین ویتی ویندل، بر تشتی قدیمی که نشسته او!
"می دهم من پوستت را به موجودات گورپشته ، میکنن دباغی تو رو!
بعدش با حلقه های طلا میکننت خفه ، مادرت اگر ببیند تو رو
هرگز نخواهد شناخت پسرش را، مگر با ریش هات
نه، تام پیر رو اذیت نکن، نه تا وقتی که زود، نزده ای به چاک!"
بچه سمور گفت وای! ، آب رورخانه در هوا افشان
روی کلاه تام و همه چیز، قایق را داد او تکان
زیر قایق شیرجه زد و کنار ساحل لم داد با غرور
تا وقتی که آهنگ شاد تام از گوشهایش شد دور
قوی پیر از جزیره الوِت با غرور از کنارش پر کشید
نگاهی تهدیدآمیز به تام انداخت، با صدای بلند به او غرید
تام خندید: "تو نرِّ قوی پیر، دلت برای پرت تنگ شده؟
پس یک دونه جدید به من بده! تام اون قدیمی رو به باد داده.
میتونی به زبان زیبا سخن بگی، من دوست خواهم داشت تورو بیشتر
گردن دراز و گلوی گرفته ات، اما هنوز هستی یه مسخره کن باد در سر!
اگر روزی شاه بازگرده، کاش اون بالا تورو بگیره
منقار زردت رو داغ بذاره و از غرورت کم کنه"
قوی پیر با عصبانیت بالش را بهم زد، هیسی کشید، و تند تر بال زد.
کشیده شد تام از پس حرکت تندش.
تام به ویتی ویر آمد. پایین رود خانه با عجله و اشتیاق
با جوش و خروش یه سمت ویندل ریچ، حباب کنان و شلپ شالاپ
همچون یک باد آورده، تام خسته شد از سنگ غلتان
تند و سریع رفت چون چوب پنبه، به سمت اسکله ی گریندوال
"آهای! اینجاست تام جنگلبان با ریش قشنگش!"
همه ی اهل هایس اند و بره ردون خندیدند بهش
"ما اجازه ی عبور نمی دهیم به جنگلی ها و شیاطین گور پشته
بپا تام، با کمان و تیرهامان تو خواهی شد کشته
از برندی واین نه با کرجی نه با فری"
"تف به شما شکم گنده های کوچولو! خوش بحالتان نباشدخیلی!
من هابیت جماعت را دیده ام که سوراخ میکنند تا مخفی کنن خودشان
میترسند از اینکه یک وقت بز شاخدار یا گورکن ببیندشان
می ترسند از شهپره ها، فراری اند حتی از سایه هاشان.
من اورک هارو می فرستم سر وفتتون: این می دواندتان!"
"شاید صدا بزنی، تام جنگل باشی. و میتونی از شر ریشت هم خلاص بشی
سه تا تیر توی کلاهت! تو ازشون نترسیدی!
حالا کجا می خواهی بری؟ اگه داری میروی برای آبجو
بشکه ها به قدر کافی جادار نیستند در بره ردون، برای آرام کردن تو!"
"من خواهم رفت از جویبار شایر خارج از برندی واین
اما رود خانه برای کرجی خیلی سریع و تنده الان
من دعاگوی مردم کوچک خواهم شد که ببرند منو با قایقشان
شب های زیبا و صبح های شاد زیادی آرزو میکنم برایشان"
سرخی دمیده شد در برندی واین: با شعله رودخانه شد روشن
همین که خورشید پشت شایر فرو میرفت، و بعد میشد خاکستری رنگ
در پلکان های خالی میت ایستاد. کسی آنجا نبود تا خوش آمد بگوید به تام
جاده خاموش آرام گرفته بود، تام گفت: "یک دیدار شاد!"
با کم شدن نور تام میرفت پایین در طول جاده.
چراغ های راشی پیش رویش سوسو میزد. صدایی شنید که به او خوشامد میگه
واستا! اسبچه ها استادند، چرخ ها لرزان
تام آهسته و محکم قدم برداشت. نینداخت به او حتی یک نگاه
"آهای تو! ولگردی که در ماریش کردی گیر!
اینجا چه کار داری؟ با آن کلاهت که گیر کرده توش تیر
کسی تورو هشدار داده، موقع دزدکی رفتنت گرفته؟
بیا اینجا! به من بگو هستی دنبال چه ؟
آبجوی شایر. من دارم میروم، ولی به هرحال نداری پولی
من به آنها میگویم درهاشان را قفل کنند، تا گیرت نیاد هیچی"
"خب، خب پا لجنی! چون دیر شده برای چاق سلامتی
برای منی که از دور دست از میت برگشته ام، این گستاخانه است برای خوشامد گویی
تو کشاورز چاق پیر که نمیتونی راه بری چون خس خس می کنی
به نظر بهتر میاد که ارابه تورو بکشه مثل یک گونی
دلقک پا تشتکی! به گدا انتخاب نیومده
یا اصلن بفرما برو، و در آخر تو ای بازنده"
"بیا مگت! کمکم کن! الان به من بدهکاری یک پارچ گنده
حتی در روشنایی غروب هم یه دوست قدیمی باید منو بشناسه!"
آنها خندیدند و راندند، در راشی هیچ نایستادند
هرچند در میهمانخانه ایستادند و بوی چاپار را فهمیدند
آن ها به پایین جاده ی مگت پیچیدند، تکان خوران و خنده کنان
در گاری کشاورز می رقصید و می پرید تام
ستاره ها بر فراز بمفورلانگ میدرخشیدند، و خانه ی مگت بود روشن
آتش در آشپزخانه می سوخت تا خوش آمد گوید به مسافرین شب
پسران مگت کنار در تعظیم کردند و عرض ادب کردند دخترانش
همسرش پارچ هارا بیرون آورد برای آنها که باید داشته باشند عطش
ترانه ها داشتند و داستان های شاد، شام خوردند و رقصیدند با شوق و شور
میزبان مگت برای کمربندش خیلی بود مغرور
تام نی انبان زد وقتی هنوز خیلی ننوشیده بود
دختر ها رقص دور چشمه رفتند، خانم خانه خندان بود
وقتی بقیه رفتند به تخت خواب یونجه،علف، یا پر
نزدیک لوله بخاری گذاشتند سرهاشان را کنار هم
تام پیر و پا لجنی می گفتند از اوضاع و احوال
از بلندی های گورپشته تا تپه های برج: از پیاده ها و سواره ها
از خوشه ی گندم و دانه ی جو ، از کاشت و از درو
داستان های عجیب از بری ، و صحبت از آهنگری و آسیاب و ارزانی
شایعات پخش شده در درختان نجوا گر ، باد جنوبی میان صنوبر
دبده بانان بلند قد کنار گدار، سایه های افتاده روی مرز
مگت پیر آخر سر خوابید روی صندلی کنار خاکستر
قبل از طلوع تام رفته بود: همچون رویایی نصفه نیمه مانده در سر
بعضی شاد، بعضی غمگین، بعضی با هشدار های پنهان
کسی صدای در را نشنید که باز شد، اول صبح رگباری از باران
رد پایش شسته شد و رفت، در میت نگذاشت هیچ اثری باقی
در هایس اند نه آوازی شنیده شد و نه صدای گام های سنگین
سه روز قایقش لمیده بود کنار اسکله کوچک گریندوال
و پس از آن برگشته بود بالای ویتی ویندل
سمور جماعت، هابیت ها گفتند شب هنگام آمدند و قایق را آزاد کردند
کشیدند آن را روی آب بند، و بالای جویبار آن ها هلش دادند
قوی پیر آمد بیرون از جزیره الوت شنا کنان
در منقارش گرفت طناب قایق را به روی آب کشان کشان
آن را کشید با غرور، سمور ها شنا میکردند در کنارش
بید مردان پیر خم کردند ریشه هاشان را برای راهنماییش
شاه مرغان ماهیخوار نشست جلوی قایق، روی نشیمنگاه قایق چکاوک آواز میخواند
کرجی را داشتند به خانه می بردند شنگول و شاد
به نهر تام رسیدند آنها آخر سر. سمور بچه گفت:
یه چنگر بدون پاهاش چیه؟ جز یه ماهیه؟
"آه! جوی، سبز و زرد و بید و خر! پارو هارو جا گذاشتند آنها پشت سر!
کلی آنجا می مانند در اسکله گریندوال برای تام، تا بیاید و پیداشان کند آخر سر."
The old year was turning brown; the West Wind was calling;
Tom caught a beechen leaf in the Forest falling.
'I've caught a happy day blown me by the breezes!
Why wait till morrow-year? I'll take it when me pleases.
This day I'll mend my boat and journey as it chances
west down the withy-stream, following my fancies!
Little Bird sat on twig. 'Whillo, Tom! I heed you.
I've a guess, I've a guess where your fancies lead you.
Shall I go, shall I go, bring him word to meet you?'
'No names, you tell-tale, or I'll skin and eat you,
babbling in every ear things that don't concern you!
If you tell Willow-man where I've gone, I'll burn you,
roast you on a willow-spit. That'll end your prying!'
Willow-wren cocked her tail, piped as she went flying:
'Catch me first, catch me first! No names are needed.
I'll perch on his hither ear: the message will be heeded.
"Down by Mithe", I'll say, "just as sun is sinking"
Hurry up, hurry up! That's the time for drinking!'
Tom laughed to himself: 'Maybe then I'll go there.
I might go by other ways, but today I'll row there.'
He shaved oars, patched his boat; from hidden creek he hauled her
through reed and sallow-brake, under leaning alder,
then down the river went, singing: 'Silly-sallow,
Flow withy-willow-stream over deep and shallow!'
'Whee! Tom Bombadil! Whither be you going,
bobbing in a cockle-boat, down the river rowing?'
'Maybe to Brandywine along the Withywindle;
maybe friends of mine fire for me will kindle
down by the Hays-end. Little folk I know there,
kind at the day's end. Now and then I go there'.
'Take word to my kin, bring me back their tidings!
Tell me of diving pools and the fishes' hidings!'
'Nay then,' said Bombadil, 'I am only rowing
just to smell the water like, not on errands going'.
Tee hee! Cocky Tom! Mind your tub don't founder!
Look out for willow-snags! I'd laugh to see you flounder'.
'Talk less, Fisher Blue! Keep your kindly wishes!
Fly off and preen yourself with the bones of fishes!
Gay lord on your bough, at home a dirty varlet
living in a sloven house, though your breast be scarlet.
I've heard of fisher-birds beak in air a-dangling
to show how the wind is set: that's an end of angling!'
The King's fisher shut his beak, winked his eye, as singing
Tom passed under bough. Flash! then he went winging;
dropped down jewel-blue a feather, and Tom caught it
gleaming in a sun-ray: a pretty gift he thought it.
He stuck it in his tall hat, the old feather casting:
'Blue now for Tom', he said, "a merry hue and lasting!'
Rings swirled round his boat, he saw the bubbles quiver.
Tom slapped his oar, smack! at a shadow in the river.
'Hoosh! Tom Bombadil! 'Tis long since last I met you.
Turned water-boatman, eh? What if I upset you?'
'What? Why, Whisker-lad, I'd ride you down the river.
My fingers on your back would set your hide a-shiver.'
'Pish, Tom Bombadil! I'll go and tell my mother;
"Call all our kin to come, father, sister, brother!
Tom's gone mad as a coot with wooden legs: he's paddling
down Withywindle stream, an old tub a-straddling!"'
'I'll give your otter-fell to Barrow-wights. They'll taw you!
Then smother you in gold-rings! Your mother if she saw you,
she'd never know her son, unless 'twas by a whisker.
Nay, don't tease old Tom, until you be far brisker!'
'Whoosh! said otter-lad, river-water spraying
over Tom's hat and all; set the boat a-swaying,
dived down under it, and by the bank lay peering,
till Tom's merry song faded out of hearing.
Old Swan of Elvet-isle sailed past him proudly,
gave Tom a black look, snorted at him loudly.
Tom laughed: 'You old cob, do you miss your feather?
Give me a new one then! The old was worn by weather.
Could you speak a fair word, I would love you dearer:
long neck and dumb throat, but still a haughty sneerer!
If one day the King returns, in upping he may take you,
brand your yellow bill, and less lordly make you!'
Old Swan huffed his wings, hissed, and paddled faster;
in his wake bobbing on Tom went rowing after.
Tom came to Withy-weir. Down the river rushing
foamed into Windle-reach, a-bubbling and a-splashing;
bore Tom over stone spinning like a windfall,
bobbing like a bottle-cork, to the hythe at Grindwall.
Hoy! Here's Woodman Tom with his billó-beard on!'
laughed all the little folk of Hays-end and Breredon.
'Ware, Tom' We'll shoot you dead with our bows and arrows'
We don't let Forest-folk nor bogies from the Barrows
cross over Brandywine by cockle-boat nor ferry'.
'Fie, little fatbellies! Don't ye make so merry!
I've seen hobbit-folk digging holes to hide 'em,
frightened if a horny goat or a badger eyed 'em,
afeared of the moony-beams, their own shadows shunning.
I'll call the orks on you: that'll send you running!'
'You may call, Woodman Tom. And you can talk your beard off.
Three arrows in your hat! You we're not afeared of!
Where would you go to now? If for beer you're making,
the barrels aint deep enough in Breredon for your slaking!'
'Away over Brandywine by Shirebourn I'd be going,
but too swift for cockle-boat (he river now is flowing.
I'd bless little folk that took me in their wherry,
wish them evenings fair and many mornings merry'.
Red flowed the Brandywine: with flame the river kindled.
as sun sank beyond the Shire, and then to grey it dwindled.
Mithe Steps empty stood. None was there to greet him.
Silent the Causeway lay. Said Tom: 'A merry meeting!'
Tom slumped along the road, as the light was failing.
Rushey lamps gleamed ahead. He heard a voice him hailing.
'Whoa there!' Ponies stopped, wheels halted sliding.
Tom went plodding past. never looked beside him.
'Ho there! beggarman tramping in the Marish!
What's your business here? Hat all stuck with arrows!
Someone's warned you off, caught you at your sneaking?
Come here! Tell me now what it is you're seeking!
Shire-ale. I'll be bound, though you've not a penny.
I'll bid them lock their doors, and then you won't get any''
'Well, well. Muddy-feet! From one that's late for meeting
away back by the Mithe that's a surly greeting!
You old farmer fat that cannot walk for wheezing,
cart-drawn like a sack, ought to be more pleasing.
Penny-wise tub-on-legs! A beggar can't be chooser,
or else I'd bid you go, and you would be the loser.
Come, Maggot! Help me up! A tankard now you owe me.
Even in cockshut light an old friend should know me!'
Laughing they drove away, in Rushey never halting,
though the inn open stood and they could smell the mailing.
They turned down Maggot's Lane, rattling and bumping,
Tom in the farmer's cart dancing round and jumping.
Stars shone on Bamfurlong, and Maggot's house was lighted;
fire in the kitchen burned to welcome the benighted.
Maggot's sons bowed at door, his daughters did their curtsy,
his wife brought tankards out for those that might be thirsty.
Songs they had and merry tales the supping and the dancing;
Goodman Maggot there for all his belt was prancing,
Tom did a hornpipe when he was not quaffing,
daughters did the Springle-ring, goodwife did the laughing.
When others went to bed in hay, fern, or feather,
close in the inglenook they laid their heads together,
old Tom and Muddy-feet, swapping all the tidings
from Barrow-downs to Tower Hills: of walkings and of ridings;
of wheat-ear and barley-corn, of sowing and of reaping;
queer tales from Bree, and talk at smithy, mill, and cheaping;
rumours in whispering trees, south-wind in the larches,
tall Watchers by the Ford, Shadows on the marches.
Old Maggot slept at last in chair beside the embers.
Ere dawn Tom was gone: as dreams one half remembers,
some merry, some sad, and some of hidden warning.
None heard the door unlocked; a shower of rain at morning
his footprints washed away, at Mithe he left no traces,
at Hays-end they heard no song nor sound of heavy paces.
Three days his boat lay by the hythe at Grindwall,
and then one mom was gone back up Withywindle.
Otter-folk, hobbits said, came by night and loosed her,
dragged her over weir, and up stream they pushed her.
Out from Elvet-isle Old Swan came sailing,
in beak took her painter up in the water trailing,
drew her proudly on; otters swam beside her
round old Willow-man's crooked roots to guide her;
the King's fisher perched on bow, on thwart the wren was singing,
merrily the cockle-boat homeward they were bringing.
To Tom's creek they came at last. Otter-lad said:
What's a coot without his legs, or a unless fish now?'
O! silly-sallow-willow-stream! The oars they'd left behind them!
Long they lay at Grindwall hythe for Tom to come and find them.
[/td]
[/table]
ارادتمند...
ت.ت